دلیل کمرنگ بودنمون
سلام سلام پسر گلم امیدوارم مامان رو به خاطر کم کاریش ببخشی این چندوقته حسابی سرم شلوغ بود ، از طرفی کار و از طرف دیگه در پی تدارکات عروسی عمه جون بودیم که بالاخره با شادی و خوشی در روز 22 شهریور راهی خونش کردیم .... توی عروسی عمه پسر خیلی خوبی بودی واصلا اذیتم نکردی و به طور عجیبی به مامان حال دادی ولی بر عکس تو اون دوتا پسر عمو خون ماماناشونو کردن تو شیشه ... خدا بهشون صبر بده هنوز خستگی عروسی در نرفت که متاسفانه روز 24 شهریور مادر بزرگ بابایی دار فانی را وداع گفت و همه ما رو بعد از 29 روز مبارزه با بیماری ترک کرد و رفت ... روحش شاد و یادش گرامی مادر بزرگ مهربونی بود که من واقعا دوسش ...
نویسنده :
مامان مریم
10:59







