محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

پسرم با آمدنت چنان مهری در زندگیم افکندی که تا آخر عمر بابت چنین هدیه ای ، از خدا شاکرم

عاشقانه دوستت دارم و بهترین ها را برایت آرزومندم

دلیل کمرنگ بودنمون

سلام    سلام پسر گلم امیدوارم مامان رو به خاطر کم کاریش ببخشی این چندوقته حسابی سرم شلوغ بود ، از طرفی کار و از طرف دیگه در پی تدارکات عروسی عمه جون بودیم که بالاخره با شادی و خوشی در روز 22 شهریور راهی خونش کردیم .... توی عروسی عمه پسر خیلی خوبی بودی واصلا اذیتم نکردی و به طور عجیبی به مامان حال دادی ولی بر عکس تو اون دوتا پسر عمو خون ماماناشونو کردن تو شیشه ... خدا بهشون صبر بده هنوز خستگی عروسی در نرفت که متاسفانه روز 24 شهریور مادر بزرگ بابایی دار فانی را وداع گفت و همه ما رو بعد از 29 روز مبارزه با بیماری ترک کرد و رفت ... روحش شاد و یادش گرامی مادر بزرگ مهربونی بود که من واقعا دوسش ...
9 مهر 1392

ما اومدیییییییییییییییییییم

سلام  سلام ما بعد از کلی غیبت، دوباره به جمع دوستای گلمون اومدیم ... این چندوقته کلی سرمون شلوغ بود ، اینقده کار داشتیم که نرسیدم خاطرات پسرم رو بنویسم ... در پی تدارکات عروسی خاله زینب بودیم ، تاریخ 1/4/1392 همه چیز به خوبی و خوشی سپری شد و خاله رو به خونه بخت راهی کردیم ... جای همگی خالی بود و خیلی خیلی هم خوش گذشت ، ولی گل پسری یه ذره مامان رو اذیت کرد ... تو این همه آدم میگشتی و میگشتی تامنو پیداکنی و بیای توبغلم ... اونوقت بود که مامانی نمیتونست هیچ کاری بکنه ... توی بغل مادر جونا و عمه جون هم نمیموندی تا اینکه فرستادمت پیش بابایی تا بتونیم دلی از عزا در بیاریم ... خوب بگذریم ، ولی جاتون خالی ...
4 تير 1392

گفته های شیرین 2

سلام به دوستای مهربون مخصوصا دوستای همشهری پوزش مارو به دلیل غیبت در دیدار وبلاگی پذیرا باشید  ، به همه قول میدم که در دیدارهای بعدی حضور داشته باشیم و شما رو به محفل فضول و پر از شیطنت پسرم دعوت کنم ... چند وقته که گل پسملی ما دوباره کلماتی رو به زبون میاره که میخواستم اونارو در خاطرات زندگیش ثبت کنم و گزارشات را طبق شنیده ها بیان کنم .... این کلمات عجیب و غریب عبارتند از : ات ت ت : اتل متل توتوله اندونه : هندونه تی تی : کیوی حما : حمام تما : تمام رت  : رفت با : باز بت ( با فتحه ) : بست نه : نه من : من البته این من گفتن ها حکایتی دا...
25 ارديبهشت 1392

روز مادر

امروز 11/2/1392 مصادف با روز بهترین فرشته ی روی زمین مادر میباشد میخواستم این روز قشنگ رو به مادرم و مادر شوهر مهربانم تبریک بگویم و به خاطر تمامی زحماتی که برایم کشیدن از آنها تشکر و قدر دانی کنم و بگویم که از صمیم قلب دوستشان دارم و آرزو دارم که سالیان دراز سایشون بالای سرمون باشه ( انشااله )   مادر ای عزیز تر از جانم ای همدم و مونس تنهاییم ای یار و یاورم ای حلال مشکلاتم   عاشقانه دوستت دارم و روزت مبارک   ...
11 ارديبهشت 1392

نگاهی به سال 91 به روایت تصویر

از خرابکاری ها شروع میکنیم ... مجله خوانی : اینم آخر و عاقبت مجله خوندن به سبک بچه ها : دومین خرابکاری مربوط میشه به بهم زدن سفره افطاری ( بخدا اون روزاز دست این وروجک نفهمیدیم که چی خوردیم ) حالا نوبت شیرین کاری هاست ..... بهتره که به ادامه مطلب برین دوستان ، خوش میگذره توی 6-7 ماهگی بودی که علاقه خاصی به زیر روروئک داشتی که همیشه هم گیر میکردی ... تلاش برای رد شدن از زیر تلویزیون و رسیدن به پریز های برق ، چه دورانی بود ... اولین باری که غذا خوردی اولین سفر با هواپیما ( من چه استرسی داشتم ، فقط ...
11 ارديبهشت 1392

آخرین نوشته های سال 91

سال 91 با همه ی خوبی هاش تمام شد وجای خودش رو به سال جدید داد تنها اتفاقی که فرصت نشد از اون یادی کنم ، مریضی گل پسری و بستری توی بیمارستان بود که واقعا دم عیدی ضد حال بدی بود ، چون نفس مامان به طرز بدی اسهال و استفراغ داشت که مجبور شدیم بعد از کلی سرم و آمپول و اونو به مدت یک هفته بستری کنیم ... توی این مدت حالم خیلی گرفته بود که دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم و فقط ز خدا میخواستم که پسر مامان زود خوب بشه و به درگاهش التماس میکردم ... ولی به لطف پروردگار آقا محمد ما بعد از یک هفته مراقبت به حالت اولیه باز گشت و شادی دوباره راهشو به خونه ما باز کرد ... لازم به ذکر است که تاریخ بستری از 2/12/91 تا 7/12/91 بوده...
11 ارديبهشت 1392

سیزده بدر 92

سلام به عزیز دلم ، پسر قشنگم ، پاره تنم ، نفس خودم و قلب بابا عبداله سیزده بدر امسال رو هم به خوبی و خوشی سپری کردیم و به همراه خانواده بابایی و خاله های بابایی یک روز قشنگ و به یاد موندنی رو برای خودمون رقم زدیم ... جایگاه امسال پارک ساحلی (باغ وحش ) بود که جای خوب و باصفایی بود ولی ناگفته نمونه که خیلی گرم بود و کمی تا قسمتی با شما وروجکا اذیت شدیم شما هم که هزار ماشااله ، اینقده فضضضضضضضضضول که غیر قابل کنترل شدین ، ولی بازم ما صبر پیشه میکنیم که انشااله این مراحلم به پایان برسه (البته اگه بچه این فضولی هارو نداشته باشه ، که بچه نیست ) ناهار هم مادر جون زحمت کشیدن و پلو ماش و کباب ترت...
8 ارديبهشت 1392

گفته های شیرین

پسر گل مامانی ، چند وقته که تقریبا شروع به حرف زدن کرده و یه چیزایی میگه ، البته ناگفته نماند که تمام خواسته هاشو با ایما و اشاره میرسونه و ماهم تقریبا همه رو انجام میدیم ... عشقم تمام اعضای بدنشو میشناسه و وقتی که ازش میپرسم همه رو بهم نشون میده ( دست ها - پا ها - گوش ها - مو ها - چشم ها - شکم - لبات - سر و ... ) حالا کلماتی رو که میتونه تلفظ کنه رو مینویسم تا در آینده های نه چندان دور بخونه و لذت ببره ... ماما : مامان بابا : بابا آبه : آب دادا : داداش ( منظور پسر عموهان ) دد ( با فتحه )  : دختر خاله رو اینجوری صدا میزنه آن آن :ماشین ام ( با فتحه ) : شیر به به : غذا ...
3 ارديبهشت 1392

عید 1392

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز سایه حق ، سلام عشق ، سعادت روح ، سلامت تن ، سرمستی بهار ، سکوت دعا ، سرور جاودانه ، این هست هفت سین زندگی و دعای من برای شما عید امسال را هم به برکت لطف الهی با خوشی و یک هدیه آسمانی (آقا محمد ) شروع کردیم امسال دومین عیدی بود که در کنار ثمره ی عشقمون بودیم و خدا را بابت چنین هدیه ای شاکر هستم موقع تحویل سال فقط و فقط سلامتی و خوشبختی رو برای همه ی دوستان آرزو کردم و امیدوارم که سالی خوش و خوب و دور از غم و ناراحتی داشته باشیم عشق مامان و بابا آرزو دارم ، بهاران مال تو ، شاخه های یاس خندان مال تو ، گرچه درویشان تهی دستند ولی ، ساده بودن های باران مال تو نما...
20 فروردين 1392